المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
777
مروج الذهب ( فارسى )
بسر وقت تو آمد اضطراب مكن » و هم در آن وقت كه كشته ميشد اين دو شعر را از او شنيده بودند زيرا وقتى سوى مسجد ميرفت گشودن در خانه مشكل شده بود و در را كه از تنه نخل بود بكند و بيك سو نهاد و هم بند جامه او باز شد و آن را محكم كرد و همين دو شعر را بخواند . معاويه كسانى از ياران خود را بكوفه فرستاده بود كه مردن او را شايع كند و مردم در اين باب سخن بسيار گفتند تا بعلى رسيد و در مجلس خود گفت « از مرگ معاويه سخن بسيار ميكنيد به خدا نمرده است و نخواهد مرد تا قلمرو مرا نيز تصرف كند اين پسر جگرخواره ميخواهد اين را از من بشنود و كسى فرستاده تا مرگ او را ميان شما شايع كنند تا نظر مرا بيقين بداند كه آينده او چگونه خواهد بود » و سخن بسيار گفت و روزگار معاويه و اخلاف او را از يزيد و مروان و فرزندان وى ياد كرد و از حجاج و شكنجهاى كه به آنها خواهد كرد سخن آورد مردم فغان كردند و گريه و ناله بسيار شد و يكى از آن ميان برخاست و گفت « اى امير مؤمنان حوادث بزرگى را ياد كردى ترا به خدا همه اينها خواهد شد ؟ » على گفت « به خدا همه اينها خواهد شد كه به من دروغ نگفتهاند و من نيز دروغ نميگويم » بعضى ديگر گفتند « اى امير مؤمنان اين چه وقت خواهد بود ؟ » گفت « وقتى اين از اين رنگين شود » و يك دست خود را بريش و دست ديگر را بسر خود نهاد و مردم سخت بگريستند آنگاه گفت « اكنون گريه مكنيد كه بعدها بر من بسيار خواهيد گريست ؟ » پس از آن بيشتر مردم كوفه محرمانه درباره خود به معاويه نامه نوشتند و پيش وى وسيله بر انگيختند و روزى چند نگذشت كه اين حادثه رخ داد . در قسمتهاى آينده اين كتاب پس از ذكر زهد وى و شمهاى از سخنانش شمهاى از اخبار وى را كه در ايام معاوية بن ابى سفيان بود ياد خواهيم كرد و الله ولى التوفيق . 418